به سوی کامیابی
با وجود اینکه عموماً از جنس مؤنث بودن خودم احساس رضایت و خرسندی دارم، ولی گاهی اوقات به شدت از این موضوع حس شرمندگی بهم دست می ده! فکر می کنم دلیلش دیدن بعضی از رفتارها و طرز تفکرات اجناس مؤنث دور و برمه. آخ که چقدر ما دخترا و زنا در شرایطی به هم دیگه حسادت می کنیم و خودمون رو با هم مقایسه می کنیم و همه فکر و ذکرمون رو، که می تونیم مفید ازش استفاده کنیم، صرف یه سری مسائل ساده و پیش پا افتاده می کنیم. دائم خودمون رو با همدیگه مقایسه می کنیم و همیشه دوست داریم این ما باشیم که در نظر بقیه بهترین باشیم. اگر هم احساس کنیم نقطه ضعفی تو وجودمون هست، با پیدا کردن بهانه هایی اونو به گردن بقیه می ندازیم! نمی خوام بیشتر از این به این چیزا فکر کنم، چون اینطوری بیشتر درگیر این جور اخلاقیات می شم. گاهی فکر می کنم یکی از بهترین پند و اندرزهایی که تا حالا شنیدم و خوندم این باشه که "آنچه برای خود می پسندی، برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم نپسند." یعنی حواسمون جمع باشه و دقت داشته باشیم تا یه وقت در مقابل دیگران رفتاری ازمون سر نزنه که اگه کسی اون رفتار رو با ما انجام داد، ناراحتمون کنه. فکر دیگه ای که اینجور مواقع میاد سراغم اینه که ای کاش ما مسلمونا به تمام آیات قرآن به یه اندازه توجه می کردیم، یا حداقل به اون آیاتی که زیاد تکرار شدن توجه بیشتری می کردیم. نه اینکه براساس دوتا از آیات قرآن که اونم مبهم در ارتباط با حد و حدود حجاب حرف زده، حجابمون رو کامل حفظ کنیم ولی از اون طرف در مورد افکار دیگران قضاوت کنیم و به خودمون این اجازه رو بدیم که از سر اطمینان اعلام کنیم که آره فلان کس که همچین حرفی زد، منظورش چنین چیزی بوده که اینو گفته!!! کلمه: یک وبلاگ نویس مطلبی کوتاه تحت عنوان "فرق من و تو" خطاب به تظاهرات کنندگانی که در راهپیمایی روز چهارشنبه تهران علیه کاندیداهای معترض شعار داده اند، متنی نوشته است که در روزهای گذشته در فضای وب انعکاسی گسترده داشته است. متن کوتاه او از این قرار است : مرگ بر موسوی می گویی در حالیکه دوربین ها رو به تو است برای پخش مستقیم از کانال سراسری. من مرگ بر دیکتاتور می گویم در حالیکه باتوم ها رو به من است. تو را با اتوبوس می آورند و برای من خیابان ها را می بندند. تو را مردم می نامند و من را فتنه گر. تو امنیت شغلیت تامین شده و من نگران امنیت جانیم هستم. در میان شما پرچم و پوستر پخش می شود و در میان ما اشک آور و گاز فلفل. این است فرق من و تو! I am full of tension after a busy day, after seeing such scenes in the city, I just need a shoulder to cry on! It's 3 in the morning and I haven't slept yet! I haven't still find a conclusion for my questions about "the Priory of Sion, Godfrey of Bouillon,The Holy Blood and the Holy Grail, Mary Magdalene, Judaism" yet! I feel it's one of the most difficult things in the world to find an answer among historic books and articles, specially when there are thousands of them on the internet. Thank God that kind of researching doesn't make me tired and I am interested in it! I hope I will find persuasive answers for my questions soon. تو جاده زندگی، گاهی یه اتفاقاتی می افته و با کسانی آشنا می شیم که ادامه مسیر زندگیمون برای همیشه، یه جورایی تغییر می کنه. یه کسایی سر راهمون قرار می گیرن که اونقدر تأثیرشون برامون زیاده که فکر می کنیم تا عمر داریم حضورشون تو یه قسمتی از ذهن ما یا شاید بهتره بگم تو یه قسمتی از وجودمون باقی می مونه! افرادی که همیشه بدون استثنا وقتی یادشون می افتیم (یاد خاطرات به جا مونده از اونها، افکار، عقاید و سخنان جالبی که از اونها شنیدیم) کاملاً به صورت ناخودآگاه یه لبخندی گوشه لبمون ظاهر می شه و وجودمون با یاد اونها آروم می گیره! یکی از افرادی که تو قسمتی از مسیر جاده زندگیم ظاهر شد، از اساتید فوق العاده محترم من تو دوره کارشناسی بود. استادی به اسم "امیرسینا مجیر شیبانی"، که مطمئنم تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. خلاصه اینکه وقتی جاده زندگیم رو مرور می کنم، یه جاییش یه کم مسیر تغییر می کنه و رشته درسی من برای ادامه تحصیلات نسبت به قبلش کمی متفاوت می شه. وقتی بیشتر این قسمت از جاده رو کنکاش می کنم، می بینم یه راهنمایی از یه گوشه ای از این جاده ظاهر شده بوده به اسم "استاد شیبانی"! یکی از هفته های پرکارم و از طرفی یکی از هفته های به یادموندنی زندگیم کم کم داره به پایان خودش می رسه. دوشنبه بعد از کلاس 10 تا 12 و بعد از اینکه بالاخره سمیناری که برای آماده کردن اسلاید های مطالبش خیلی وقتم رو گرفته بود، تموم شد، با یکی از هم کلا سی هام راه افتادیم به سمت در خیابون قدس پردیس مرکزی دانشگاه تهران برای صرف ناهار. (آخه دانشکده ما خارج از پردیسه و سلف غذاخوری هم نداره.) دیدیم که طبق روال گروه گروه گارد و پلیس و ... دورتادور دانشگاه رو محاصره کردن. از اونجایی که هم دیر شده بود و هم گرسنه مون بود می خواستیم هرچی زودتر بریم تو به کارهامون برسیم که این برادران مجهز به لباس و تجهیزات گاردِ جلو در گفتن نمی شه برین تو! گفتیم ما دانشجوی دانشگاه تهرانیم. گفتند پس اگه کارت دانشجویی دارین برین کارتتون رو نشون بدین، بعد برین تو. تو دلمون گفتیم: خودمون وظیفه مون رو بلدیم! بعد که کارت به دست داشتیم می رفتیم داخل، نگهبان های جلو در که معمولآ 1-2 نفر ببیشتر نبودن، اون روز شده بودن حدود 10-12 نفر! کارت منو از دستم گرفتن و هی به من نگاه کردن، هی به عکس چاپ شده روی کارتم. هی به من نگاه کردن، هی به عکس چاپ شده روی کارتم. بالاخره مطمئن شدن کارت خودمه و دادنش به دستم. دیدم از کنارم یه عده دارن با نشون دادن یه سری کاغذ رنگارنگ که گویا کلمه ای هم به نام "علی" و ... روش نوشته شده بود دارن خیلی راحت با نشون دادنش وارد دانشگاه می شن. (فرداش یکی از استادامون می گفت بعضی هاشون که از اون کاغذها نداشتن، از لای میله های در از کسایی که با اون کاغذها تونسته بودن وارد دانشگاه بشن، کاغذهاشون رو می گرفتن و دوباره همونا رو نشون می دادن و میومدن تو!!!) پشت سرم رو نگاه کردم دیدم دارن هم کلاسیم رو هم به دقت بررسی می کنن تا ببینن همونی هست که رو کارتش عکسش چاپ شده یا نه. خلاصه از هفت خوان رستم که رد شدیم دیدیم به به چه قدر محیط دانشگاه امروز فرق کرده، از اونجایی که من و هم کلاسیم دخترهای محجبه ای هستیم شاید یه لحظه احساس کردیم چقدر امروز هم تیپ های ما زیاد شدن تو دانشگاه تهران. بعد که بیشتر نگاه کردیم دیدیم نه برادران دانشجو هم امروز با سر و وضع پر از ریش و مو و ... اومدن دانشگاه. داشتیم می رفتیم به سمت سلف دانشکده هنر که دیدیم از سمت سردر اصلی دانشگاه صدای شعار میاد، با دوستم گفتیم زود بریم ببینیم چه خبره بعد بریم ناهار. خلاصه بدو بدو رفتیم اونجا و دیدیم چه قدر پرچم نو ایران!!! چه قدر هم دانشگاه اعضای بسیجی فعال داشته و ما خبر نداشتیم! خلاصه با لب و لوچه آویزون رفتیم ناهار خوردیم، یاد 13 آبان افتاده بودم که همه جا سبز شده بود. ولی تا اون لحظه اثر سبزی ندیده بودم. خلاصه با عجله ناهار خوردیم و اومدیم برگردیم سمت دانشکده خودمون که دیدیم برادران به اصطلاح حزب اللهی، جلو مسجد دانشگاه جمعند و چهره های آشنای دانشگاه هم با نمادهای سبز تمام مسیر داخل دانشگاه جلو در خیابون قدس رو پر کردن، تو دلمون نور امید روشن شد و افسوس خوردیم که باید بریم دانشکده خودمون و نمی تونیم از اون بیشتر انوجا بمونیم. عصر که برگشتم خونه به سایت های خبری سر زدم و با چشم های از حدقه در اومده اخبار دانشگاهمون رو تو سایت های اصلی خبری دنبال کردم!!! "قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند: " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
شروع کردم به خوندن این مطلب...خوندم و هرچی جلوتر رفتم دیدم چه درد ملموس و آشنایی داشت دکتر شریعتی از به برده کشیده شدن اندیشه و اراده انسان در راه دین... ناخودآگاه بغض کردم و اشک هام همین طور پشت سر هم جاری شدند. یاد وقایع اخیر داخلی افتادم، یاد صحنه هایی که تو خیابونا و حتی دانشگاه و خیابون انقلاب با چشم های خودم شاهد بودم...چه رنج و حس مشترکی همیشه در طول تاریخ با انسان همراه بوده...و با وجود پیشرفت های عظیم بشر، تاریخ همچنان تکرار می شه، حکومت ها همچنان برده پرورند، ما انسان ها همچنان غارت می شیم و به قول دکتر شریعتی به تسلیم و انحراف اندیشه و عبودیت های زمینی دچار می شویم ... حرف هاش، حرف های غریب و ناگفته ای نبود، موقع خوندن این مطلب، یاد حرف های آشنای دیگه ای هم افتادم، استاد جمشیدنژاد هم تو هفته ای که گذشت، سر کلاس دقیقآ به همین مطالب اشاره کرده بود. در ارتباط با تمذهب برخی علما و تفرقه بین آنها و پیروانشان، در ارتباط با ضرورت تعقل انسان و در عین حال آزاداندیشی درکنار حکمت و بصیرت! در قسمت ادامه مطلب "سخنان دکتر علی شریعتی خطاب به برادری برده و مدفون شده در دخمه نزدیک اهرام مصر" رو قرار دادم. I should confess lots of things I should confess that I am not happy tonight It's a new day بعد از گذشت بیشتر از دو سال بالاخره برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی! یادش به خیر پنج سال پیش وقتی برای اولین بار شروع کردم به وبلاگ نویسی چقدر ذوق و شوق داشتم، اون موقع سال اول دانشگاه بودم و یه تازه وارد به محیط دانشگاه، چقدر همه چیز زود گذشت... چقدر خاطره دارم از همین وبلاگ نویسی، از خوانندگان وبلاگم، از وبلاگ هایی که مرتب بهشون سر می زدم و کامنت می ذاشتم... دیگه خیلی از کسایی که اون وقت ها از طریق وبلاگ هامون با هم در ارتباط بودیم، وبلاگ نویسی رو ول کردن و رفتن...البته مثل خودم! باید تو این شروع دوباره از خیلی چیزا بنویسم، ولی فعلآ کافیه.
I really need a shoulder to cry on more than anything else in the world.
I don't know how to explain my feelings. The last hope of my heart, died today!
How difficult is being among ignorant people...
How painful is having a bone in the throat...
It is so heart-breaking to see simple prejudiced ones, who are deceieved easily by statesmen!
God! Where is my country leading to?
God! Please help us!
Maybe that's because of my recent mental involvement about some issues such as: the Priory of Sion, Godfrey of Bouillon,The Holy Blood and the Holy Grail... and the last of them my recent discussion about life, hope, faith and so on with one of my younger friends called Negar. Negar is a nice girl but unfortunately she is among those who let herself judge the others easily and that's the behavior which makes me annoyed...
سه تا درس "فیزیک فضا"، "تاریخ علم" و "فلسفه علم" ، از دروسی بودند که افتخار و سعادت داشتم در محضر این استاد گرانقدر به فراگرفتن آنها اشتغال یابم (خیلی ادبی شد!).
خیلی نکته هایی که هنوز تو کتاب ها و تحقیقاتم باهاشون مواجه می شم، برام یادآور استاد شیبانیه! یادش به خیر اون زمان که دانشجوی ایشون بودم، همیشه با خودم فکر می کردم اگه از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر هم سر کلاس استاد شیبانی بشینم، باز هم می تونم با ذوق و شوق ادامه مطالب جالبی که سر کلاس هاش مطرح می کنه رو دنبال کنم. علاوه بر اینکه استادی باسواد و با معلومات فوق العاده زیاد و متواضعی بود و ذهن عجیب و حافظه ای قوی داشت، یکی از ویژگی های قابل تقدیرش (که البته این ویژگی تو کمتر اساتید دانشگاه های ایرانی دیده می شه) این بود که استاد فوق العاده up to date ی بود!
مثلاً اگه فیلمی در مورد درسی که می خواست تدریس کنه ساخته شده بود، به ما معرفی می کرد و اگه کتاب یا مقاله جالبی جدیداً چاپ شده بود، حتماً استاد شیبانی در موردش اطلاعی (حتی اگر شده ناچیز) داشت.(یادش به خیر استاد شیبانی هم مثل من علاقه مند به استنلی کوبریک و فیلم هاش بود و همیشه وقتی می خواست اسم کوبریک رو سر کلاس ببره از اصطلاح "کوبریک فقید" یاد می کرد!) هنوز هم خیلی از جملات تأمل برانگیزی که سر کلاس هاش، از انسان بزرگی یا از خودش نقل می کرد و من سعی می کردم یادداشت کنم، برام همچنان تازگی دارند.
هفته ای که گذشت، روز شنبه موفق شدم تا پس از مدت ها به دانشگاه قبلی م سری بزنم و بعد از گذشت حدود یک سال و نیم، استاد شیبانی رو مجدد ملاقات کنم. به قدری این دیدار برام لذت بخش بود که تا مدت ها احساس سرشار بودن از انرژی می کردم! تونستم سؤالاتی که این اواخر به دلیل کارها و پروژه های دانشگاهیم برام پیش اومده بود - و می دونستم فقط استاد شیبانیه که می تونه من رو به جواب سؤالاتم برسونه - رو از ایشون بپرسم و استاد شیبانی مثل همیشه با حوصله و دقت، من رو راهنمایی کرد.
قسمت های جالب و به یادموندنیش تقریباً همون 16 و 17 آذر بود که محیط دانشگاه و بعد از اون انتشار اخبار و حوادث از طریق رسانه های جمهوری اسلامی (آخ الهی بمیرم برای اسلام که با اسمش چه رذالت ها و پستی ها که نمی کنن.) خیلی دیدنی و خوندنی شده بود!
خدایا! اینجا ایران اسلامیه؟؟؟
شب هم برای اینکه از چشم های خودم مطمئن بشم همون اخبار سایت ها رو تو اخبار 8:30 و ساعت 9 دنبال کردم و ... دلم بیشتر از پیش شکست.
اون روز نام علی و اسم غدیر بهانه ای شد برای رسوندن عده ای کوته نظر و کوته فکرِ از حقیقت بی خبر، به اهدافشون. همیشه فکر می کردیم علی در طول زندگیش خیلی ستم ها کشید، ولی ظاهراً علی نه تنها در طول عمرش که در طول تاریخ همچنان با انسان های خوارج منشانه رو به روست...
توضیحات عکس فوق: برگه ای که با داشتن آن در روزهای ١۶ و ١٧ آذر امسال، از سوی رسانه های داخلی دانشجوی انقلابی دانشگاه تهران خوانده می شدید!
مطلب زیر یکی از ایمیل هاییه که برام فرستاده شده، خیلی برام جالب و لذت بخش بود. متأسفانه نویسنده ش ناشناسه!
قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است.
آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
جایی در پشت ذهنت، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست..."
داشتم سایت های اینترنت رو می گشتم تا برای پروژه یکی از دروس این ترمم (تاریخ علم1) مطالبی در ارتباط با تاریخ تمدن های دور پیدا کنم. از اونجایی که به یکی از همکلاسی های عزیزم قول داده بودم تا در مورد موضوع تحقیقش که در رابطه با تمدن مصر هست، مطالبی رو پیدا کنم، مشغول جستجو در ارتباط با اهرام مصر بودم که رسیدم به خاطرات دکتر علی شریعتی وقتی تصمیم گرفته بود از اهرام مصر دیدن کنه! یادم افتاد که تو دوره کارشناسی هم وقتی استاد شیبانی می خواست در مورد تمدن مصر صحبت کنه، اشاره ای داشت به مقدمه کتاب "آری چنین بود ای برادر" که دکتر شریعتی با بردگان مدفون شده در دخمه اطراف اهرام مصر، حرف می زنه!
ادامه مطلب
I should confess that at this time, at this moment I feel lonely
I should confess that I feel no one loves me!
I should confess that I feel I am losing my God
I should confess that I feel vain
I should confess that my heart is broken tonight
I should confess that I feel everything in the world is idle
I should confess that I'm not the habitual girl tonight
I should confess that despite the busy days that I have these days, I need a change tonight
I should confess that I'm not satisfy of myself tonight
I should confess lots of things
It's a new start
اول از همه یه قالب جدید واسه وبلاگم گذاشتم و قالب قبلی رو که خیلی زیاد دوسش داشتم و کلی وقت گذاشته بودم برای طراحی قسمت های جانبی ش پاک کردم.
اسم نویسنده وبلاگ رو که همیشه دوست داشتم از اسامی مستعار استفاده کنم رو هم عوض کردم... خلاصه چون دیدم اینجا دو سالی می شه که همین طوری داره گرد و خاک می خوره، یه خونه تکونی حسابی کردم. البته باید به تدریج بیشتر بهش رسیدگی کنم و کامل ترش کنم. ولی چقدر تو این دو سال سایت پرشین بلاگ عوض شده، حتی یه کم طول کشید که یادم بیاد برای تغییر قالب وبلاگ از کجا باید پنجره ش رو باز کنم!
| Design By : Night Skin |
